نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
|
|
آخر کار
دکتر گفت: «رفتنى است»؛ شنید؛ انگار که لب خوانى کند چون فاصله ما با او، لااقل ۲۰ متر بود و دکتر هم آهسته حرف مى زد. اشاره کرد به من که بروم نزدیک. نزدیک رفتم. نشستم. روى زمین دراز کشیده بود؛ لحافى و تشکى و غیره. گفت: «پرده را کنار بزن که باغچه را ببینم.» اشاره کردم. اهل خانه پرده را کنار زدند. گفت: «مى دانم. خودم مى دانم اما این کار بزرگ چه مى شود » مى دانست که چه مى شود. گفتم: «مى دانید که چه مى شود!» نمى دانست! گفت: «بگو!» مى دانست، مى خواست باز بشنود. گفتم. گفت: «امیدوارم!» امیدوار بود از موقعى که مى شناختمش. از موقعى که در خانه «بهار» از ته مجلس صدایم زده بود: «آقاى دکتر، آقاى معین!» در منزل را زدند. پیکى از دربار آمده بود که شاه عذرخواه است بابت تعرضى که در ماجراى کودتا شده بود به منزل استاد. استاد گفت: «آن قدر پیک را نگه دارید تا بمیرم و بعد مرخص اش کنید. نمى خواهم عمله دربار بریزند اینجا، با آه و گریه و از این قبیل.» و گفت: «تفألى مى زنى به حافظ » زدم. این آمد: «درد عشقى کشیده ام که مپرس/ زهر هجرى چشیده ام که مپرس/ گشته ام در جهان و آخر کار/ دلبرى برگزیده ام که مپرس!» گفت: «خواجه مزاح مى کند. وقت مرگ، عشق و عاشقى اش گرفته!» به سرفه افتاد. خون بالا آورد. دکتر دوید. نمى دانم از عوارض سل بود که از قدیم برگشته بود یا از ضرب و شتم عمله کودتا. خواستم از اتاق بیرون بروم. تقریباً داد زد: «دکتر! لغت نامه. یادت که نمى رود » یادم نمى رفت. آمدم بیرون؛ شیون اهل خانه بلند شد. توى حیاط، «پیک» این پا و آن پا مى کرد که بماند یا برود. گفتم: «مرد. استاد مرد.» گفتم: «فقط بگو./نه! فقط بگو./دهخدا مرد.» «پیک» رفت. به باغچه نگاه کردم که «بهار» آنجا بود و یک نفر از ته مجلسى که توى خیالم بود داد زد: «دکتر!»
|
|